| ::..نوشتار دانشجویی..:: |
دنیایی کوچک اما بزرگ, به وسعت من, تو, ما...
|
درباره وبلاگ
![]()
من در حالی که دارم از خارک میرم از خودمو این جزیره اسرار آمیز خاطرات زیادی دارم که سعی میکنم خوباشو بگم.........
امیدوارم لذت ببرید........... نظر یادت نره............. با تشکر ((مدیریت وبلاگ)) ::.به یاد ضد دختر.:: پیوندها
طراح قالب
|
::..ماه مبارک رمضان را به تمام مسلمانان جهان تبریک میگویم..::
بنگر به جهان چه طرح بر بستم، هیچ و از حاصل عمر چیست در دستم، هیچ
شمع طربم ولی چو بنشستم، هیچ من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ افسوس که بی فایده فرسوده شدیم وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم از من اثری ز سعی ساقی مانده است وز زمزمهی عِطر اقاقی مانده است! از منزل کفر تا به دين يک نفس است وز عالم شک تا به یقین یک نفس است ایـن یـک نفس عـزیز را خـوش مـیدار کز حاصل عمر ما همین یک نفس است من بی می ناب زيستن نـتـوانم بی باده کشید بار تن نـتـوانم من بنده آن دمم که ســاقی گـوید يک جام دگر بگیر و من نتوانم شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی هر لحظه به دام دگری پــا بستی گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم آیا تو چنان که می نمایی هستی؟
تو می گوئی خلایق نیست لایق خلایق هرچه لایق باورت نیست؟! ســـوار گـُردۀ این خـلـــق آن شیخ به صبح دوم خـُرداد، خَــــر داد ؟! در اصلاحات، کرّوبیّ خنـّاس چنین سر شد که هر روباه مکار مکن شکوه ز دست دشمن دون کمـــــان خلق بود و تیر شیطان خمینی خفته اندرکهف اعصار بنی صدر و رجائی، شمر و خولی ز جهل ما سفیهی گشت رهبر نه دیگر آبتینی ونه کاوه فریدون بندی چاه دماوند به قطره قطرۀ باران مــــــا بود خلایق را گنه باشد که گاهی «خلایق هر چه لایق» باورت نیست؟! نگو هادی نگو جانم کز این حرف جفا حق است بر این خلق نالان خلایق هر چه لایق، هر چه لایق
اینم همون جریان خلایق هر چه لایق واسه این ایران امروز که اصلآ شبیه به دیروزش نیست.....
منبع: وبسایت واصباحا vasabaha.com به نام خدا
"منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون برمیاید مفرح ذات.پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب. بنده همان به که ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدای آورد باران رحمت بی نصیبش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده.پرده ی ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه ی روزی بندگان به خطای منکر نبرد. ای کریمی که از خزانه ی غیب گبر و ترسا وظیفه خور داری
همیشه دوتا جمله آویزه گوشم بوده تا اینکه به خودم مغرور نشم و اتفاقاتو به گردن دیگران نندازم.... ۱)از ماست که بر ماست! ۲)خلایق هر چه لایق! یه توصیف کوچولو : توصیفش اینه که "خود کرده را تدبیر نیست"! این یعنی اینکه هر چی میشه چه خوب و چه بد، عامل به وجود آورنده اش خود من بودم،پس ملامت کردن دیگران جایز نیست....... یا رب بی پناهم ، پناهم ده.......!
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم ، خرده پولي ، سر سوزن هوشي دوستاني دارم بهتر از شمر و يزيد دوستاني هم چون من مشروط و اتاقي كه كه همين نزديكي است ،پشت آن كوه بلند. اهل دانشگاهم ! پيشه ام گپ زدن است. گاه گاهي هم مي نويسم تكليف،مي سپارم به شما تا به يك نمره ناقابل بيست كه در آن زنداني است، دلتان تازه شود - چه خيالي - چه خيالي مي دانم كه گپ زدن بيهوده است. خوب مي دانم دانشم كم عمق است. اهل دانشگا هم، قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم ميز عشق از پنجره ها مي گيرم. همه ذرات مُخ من متبلور شده است. دزسهايم را وقتي مي خوانم كه خروس مي كشد خميازه مرغ و ماهي خوابند. استاد از من پرسيد : چند نمره ز من مي خواهي ؟ من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟ پدرم استاتيك را از بر داشت و كوئيز هم مي داد. خوب يادم هست مدرسه باغ آزادي بود. درس ها را آن روز حفظ مي كردم در خواب امتحان چيزي بود مثل آب خوردن. درس بي رنجش مي خواندم. نمره بي خواهش مي آوردم. تا معلم پارازيت مي انداخت همه غش مي كردند و كلاس چقدر زيبا بود و معلم چقدر حوصله داشت. درس خواندن آن روز مثل يك بازي بود. كم كمك دور شديم از آنجا ، بار خود را بستيم. عاقبت رفتيم دانشگاه ، به محيط خس آموزش ، رفتم از پله دانشكده بالا ، بارها افتادم. در دانشكده اتوبوسي ديدم يك عدد صندلي خالي داشت. من كسي را ديدم كه از داشتن يك نمره10دم دانشكده پشتك مي زد. دختري ديدم كه به ترمينال نفرين مي كرد. اتوبوسي ديدم پر از دانشجو و چه سنگين مي رفت. اتوبوسي ديدم كسي از روزنه پنجره مي گفت «كمك»! سفر سبز چمن تا كوكو، بارش اشك پس از نمره تك، جنگ آموزش با دانشجو، جنگ دانشجويان سر ته ديگ غذا، جنگ نقليه با جمعيت منتظران، حمله درس به مُخ، حذف يك درس به فرماندهي رايانه، فتح يك ترم به دست ترميم، قتل يك نمره به دست استاد، مثل يك لبخند در آخر ترم، همه جا را ديدم. اهل دانشگاهم! اما نيستم دانشجو. كارت من گمشده است. من به مشروط شدن نزديكم، آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجويان، نبضشان را مي گيرم هذيانهاشان را مي فهمم، من نديدم هرگز يك نمره20، من نديدم كه كسي ترم آخر باشد من در اين دانشگاه چقدر مضطربم. من به يك نمره ناقابل10خشنودم و به ليسانس قناعت دارم. من نمي خندم اگر دوست من مي افتد. من در اين دانشگاه در سراشيب كسالت هستم. خوب مي دانم كي استاد كوئيز مي گيرد اتوبوس كي مي آيد، خوب مي دانم برگه حذف كجاست. هر كجا هستم باشم، تريا،نقليه،دانشكده از آن من است. چه اهميت دارد، گاه مي رويد خار بي نظمي ها رختها را بكنيم ، پي ورزش برويم، توپ در يك قدمي است و نگوييم كه افتادن مفهوم بدي است ! و نخوانيم كتابي كه در آن فرمول نيست. و بدانيم اگر سلف نبود همگي مي مرديم! و بدانيم اگر جزوه استاد نبود همه مي افتاديم! و بدانيم اگر نقليه نبود همگي مي مانيم و نترسيم از حذف و بدانيم اگر حذف نبود مي مانديم. و نپرسيم كجاييم و چه كاري داريم و نپرسيم كه در قيمه چرا گوشت نيست و اگر هست چرا يخ زده است. بد نگوييم به استاد اگر نمره تك آورديم. كار ما نيست شناسايي مسئول غذا، كار ما شايد اين است كه در حسرت يك صندلي خالي، پيوسته شناور باشيم. پدر دانشجو ؟ همان روزي که فرزندم بشد وارد به دانشگاه <> برآمد از درون سينه ام از غصّه وغم آه
بشد دانشجوي آزاد ومن دربند وبيچاره <> چرا که نيک مي دانم هزينه ساز و سرباره
ازاين پس الوداعي بايدم با خنده و شادي <> وبا هرچه پس انداز وحقوق و پول وآزادي
شروع گرديد دوران رياضت ، سختي و حرمان <> هرآن چيزي بنا کردم بشد درلحظه اي ويران
زدم چوب حراج بر فرش و تخت و تي وي رنگي <> همه چيزم بشد قرباني اين کار فرهنگي
به خون دل نمودم جور، پول ثبت نام او <> حديث و داستان و قصّه بود، موضوع وام او
از آن ترسم که تا پايان تحصيلات فرزندم <> وتاگيرد ليسانس خويش اين دردانه دلبندم
نه سقفي روي سر باشد نه فرشي زير پاي من <> به جاي خانه گردد محبس و زندان سراي من
شود او فارغ التحصيل و ساقط گردد از من حال <> شود جاويد دراو حسرت شغل و زمن هم مال
::...درود خداوند به روان پادشاه بزرگ ایران زمین٬ کورش کبیر...:: به نام خدا فردا روزیه که تمام دنیا لباسی نو به خودش میپوشه وزیبا جلوه میکنه...روز پایان سرما و یخ زدگی وآغاز تازگی .... ما ایرانی ها از سالها قبل این روز رو جشن میگرفتیم وآن را به نام نوروز نام گذاری کردیم. ما ایرانیان نیز همراه طبیعت لباس نو به تن میکردیم و شاد و خرم بودیم....اما امروزه....... اما امروزه ما تنها از نوروز یک سنت میشناسیم و آن این است که باید تمام خانواده در زمان تحویل سال در یک جا وبا لباسهای نو نشسته و منتظر شویم تا سالی دیگ بیاید...در ظاهر سنت را اجا کرده ایم ٬ اما فقط در ظاهر.... کاش میشد در این روز(نوروز) علاوه بر پاکیزه کردن ظاهر خود٬ باطن خود را نیزپاکیزه و آراسته میکردیم و به آن لباس نو و پاکیزه میپوشاندیم تا سنتی که از پیشینیان به ما رسیده صحیح و کامل به آیندگان برسانیم. تا آنان نیز از این موهبت الهی بهره مند گردند.....
به امید آن روز شاد و پیروز و سر بلند باشید.... ::...نوروز بر شما مبارک باد...::
پی نوشت:(( به دلیل جایز نبودن استفاده از کلمه عید٬ از این کلمه در متن بالا استفاده نشده))
از بچه های غزه مهم ترند بچه های ما...
انان که مانده اند ... سوخته اند
درپیچِ ِپس کوچه های درد
کتاب دزدیده اند ....
خوانده اند..به دوست هم داده اند.....
باز هم اما وا نمانده اند
تحمل تفریحِ ساده یِ بچه های ماست
هرگز کسی به دادشان نرسید در هیج لحظه ای
هرگز کسی نگفت که تو ایا توزنده ای
هنوز مانده ای یا اینکه رفته ای
هزگز کسی نگفت از هیچ سایه ای
هرگز کسی ندید هیچ بهانه ای
هرگز کسی نساخت هیچ اشیانه ای
نقاشی:افشین شعر:زهره شعر و می و ترانه را
قصه ی عاشقانه را سکوت عارفانه را خستگی شبانه را
چه بی نیاز می بری زدوش سخت کوش خود
|
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
شهریور 1388
مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 نویسندگان
امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by hamclass.Blogfa.com